تبليغاتX
. . گــلایــه های خـــط خــ ــ ـ ـــی

. . گــلایــه های خـــط خــ ــ ـ ـــی

(پست ثابت)

سلام ...

امشب میخواهم از خودم بگویم ، از این من ِبی کس !

از ترانه هایی که بی صدا تر از ناله های کودک همسایه زیر چادر گلدار مادرش ، در گلو خفه شد ......

میخواهم از روزهاییکه بر ان من دیگرم گذشته است ، برایت بگویم .گوش سپار و اگر لایق هم پرسه شدن بودم ، اندکی دل !

خوش امدی هم پرسه ی کوچه های دلتنگی .... اری با توام! امده ی که با هم حوالی کوچه های دلتنگی قدم بزنیم ، نه ؟ یک دنیا سپاس مهربانی ات را ... هم پرسه ام ! اینجا خانه ی مجازی من است خانه ای  پر از دلتنگی ، تنهایی ، خستگی و انتظار !!! انتظار !!!

بیا بنشین لبه ی این حوض خالی از اسمان .....

از همین اولین سطر میروم سراغ گلایه های خط خطی ام :

نامم را مینا گذاشته اند مادر و پدری مهربانتر از دریا ، اما ان نازنین بهانه ی سرودنم  مرا مینو صدا زد و رفت .... نه برای همیشه ! نه ! وقت تکان دادن دستش برایم از امدنش گفت ، یک روز سپید یا یک شب باز هم سپید ( اخر مگر میشود شبی که هیچکسم می اید سیاه باشد ؟؟؟) می اید ، و من هفت قرنی (واای اشتباه شد ) هفت سالی میشود که چشم به راه امدنش دوخته ام ...

او را دیده ام تنها یک بار و حالا تو ببین که چه دردی میکشد دل درد کشیده ام . برایت از دلسپردنم بگویم : سرم به دفتر و قلمم گرم بود وشوق  گرفتن بالاترین نمره از درس های کلاس ! بی خبر از دنیای اطرافم ، هنوز هم شبها برای مهمان کردن خواب به شهر مردمان چشم هایم ، محتاج بودم به شنیدن لالایی خواهر مرجانیم ( نامش مرجان است ) هنوز نقاشی کردنم انقدر خوب نشده بود که بتوانم در درس نقاشی هم بیست شوم چون دیگر درس هایم .... که با امدنش یاد گرفتم انتظار را به دردناکترین شکل دنیا بکشم.... و هنوز هم ادامه دارد این دردناکترین انتظار ............

هفت سالی میشود که با خیال بودنش شبهایم را به صبح ، و صبح هایم را به شب هدیه میکنم . انقدر عزیز است و بزرگ که دلم را میان بقچه ای چون بقچه های نان های گرمی که مادر بزرگم میپزد ، پنهان کرده ام ، تا دست هیچ بشری به ان نرسد و نخواهد حتی برای لحظه ای در ان مهمان شود .

مهربان است و بی ریا و همچو من ، خسته از تمام بودنها . تنها کسی که حال و هوای دلم را میداند و هم پرسه میشود با پرسه های اشفته ام در زیر باران دلتنگی . همچو من اسیر ترانه های یغمایی ، میدانم همچو بی بی بارانی یغما او هم از غم دوری ام بارانیست . دلم فدای تک تک لحظه های بارانی اش ...

اگر مینویسم ، اگر گلایه میکنم ، نه از سر شکایت است نه ! چرا که ایمان دارم به امدنش . پس جایی برای گلایه نیست . تنها از سر ناز کردن است و ناز ...

تا چندی پیش فقط سطر های دفتر دلتنگی ام را خط خطی میکردم ، اما ... میترسم دفترم را زیر باران های شبانه ام خیس و گم کرده باشد . این شد که برایش شروع کردم به نوشتن در دنیایی کاملا مجازی ... و تو یی که دلتنگیهایم را خواندی ، سپاس ! اگر او رادیدی بگو دلم برایش تنگ شده است ، وقت است که به وعده اش وفا کند ....

 " مینو "

 

( اگه این خونه ی مجازی با دستنوشته های خودم خط خطی بشه ، پایین پست حتما ذکر میکنم (مینو) در غیر این صورت دست نوشته ی عزیز دیگری هست و فقط دلنوشته ی منه ) دوستون دارم .

 

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

قاصدک میگوید :
اخرین حادثه از
پیله ی تاریک ِ سکوت
حسی از جنس ِ پر ِ پرواز است ...
دل ِ من
مبر از خاطر ِ ازرده ی خویش
پند ِ ان یار عزیز :
" دل خوشی ها کم نیست . . .
زندگی باید کرد "
 
 
"مینو"
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

نازنینا ؛اخرین باری که برایت نوشتم را بیاد دارم هنوز... عاشقانه نبود واژهایش هیچ , شرم دارم از بیاد اوردنش..
اما تو که خوب میدانی ان روز ؛ انجا ؛ان لحظه ؛ هیچ کسی را نداشتم جز تو...
فقط سر تو میشد ان همه دلتنگی و ناراحتی را هوار کرد.. تنها مانده بودم و باخبر از رفتنش، و دلگیر از اینکه چه دیر فهمیده ام , دلگیرتر از اینکه چرا تویی که با خبر بودی ، روزه ی سکوت سر داده بودی ان روزها
حرفای ان روز را بخاطر ندارم ولی ؛ خوب خاطرم مانده که سرنوشت نامه ام مچاله شدن در میان انگشت های لزران و مشت شده ام بود... ان نامه هیچ وقت بدستت نرسید و تو هرگز به رویم نیاوردی که پیش از شنیدن ناله های ان کاغذ سیاه بخت که مچاله میشد ؛ خط به خطش را گریسته بودی...
مهربانا بگذر از سر ان همه نامهربانی ام ، جز تو سراغ ندارم کسی را که بتوانم بدون داشتن ترسی از فرو ریختن دیوار غرورم ؛ به پای سفره ی دلتنگی هایم میهمان کنم..
امده ام که میهمانت شوم .. این بار کودک دلم سر مهر امده ، مهربان عزیزی را ازتو هدیه دارد به پاس تحمل ان همه درد، مرنج اگر حرفهایم عاشقانه نشد ..میدانم عاجزانه بو دارند حرفهایم..
پروردگارا در اغوشمان بگیر و برای خوشبخت شدنمان استینی بالازن و نقلی بپاش که بختمان سپید شود ، سپید چون سجاده ی بی بی 53
"مینو"
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

میبوسمت میگی خداحافظ
این قصه از اینجا شروع میشه
 من بغض کردم تو چشات خیسه
دسته دوتامون داره رو میشه
 تو سمت رویای خودت میری
میری و من چشامو میبندم
ما خواستیم از هم جدا باشیم
پس من چرا با گریه میخندم

میبینمت میری ولی میری نمی بینی
میبوسمت از من ولی دستاتو میگری
میبینمت میری ولی میری نمی بینی
میبوسمت از من ولی دستاتو میگری


چقد تنهایی بده بگو حال تو ام اینه
اگه این عشق کشته شه پای تو ام گیره
قول داده بودم به مرور زمان خوب شم
یکم انصاف داشته باش نذار خورد شم
ببین شاید الان بگی تقصیره ما نیست
این داستانه عشقه تو تقویم تاریخ
ولی مگه میشه اینهمه خاطره رو گور کرد
و بعد نشست فقط فاتحه اش رو خوند
نه نمیتونم توی کتم نمیره
مگه میشه عشق یک شبه عقب بشینه
بدون خالیه جات تا که تو پرش کنی
واسه آدمی که یک عمر تو بتش بودی
من که هر کاری کردم که نری یه وقت
نه
نمیدونم چرا یهو زدی به هم
من
عاشقتم اینو انکار نکن
مثه فیلمی که هیچوقت اکران نشد


 تو فکر میکردی بدون من
دلشوره از دنیای ما میره
اینجا یکی همدرد من میشه
اونجا یکی دستاتو میگیره
گفتی که میتونی بری اما
بغض تو دستاتو برام رو کرد
ما هر دو از رفتن پشیمونیم
جون دوتامون زودتر برگرد

جون دوتامون...

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

بيا قاه قاه به عادت هاي به باد داده مان بخنديم !
بدجنسي كنيم ...
و شيريني .!
گول ِ باد را نخور ...
پُشت ِ پا زدن را خوب بلد است.
عادت هايمان را حواله ی ديگري مي كند ...
بيا حواسمان را جمع ِ هــم كنيم... !
و بگذاريم ماهمان هميشه پُشت ِ ابر بماند ...
هميشه ي خدا

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

نگاه بی قرارمن اگه دست از چشات برداشت
اگه این قصه ی شیرین واست پایان تلخی داشت
اگه هر وقت که دلتنگی صدامو دیگه نشنیدی
اگه فردا زیر بارون منو با دیگری دیدی
من از تو معذرت میخوام اگه از من بدی دیدی
من از تو معذرت میخوام اگه از دوری رنجیدی
من از تو معذرت میخوام که باز چشاتو تر کردم
من از تو معذرت میخوام که دیگه بر نمیگردم
نگو دلگیری از دستم که قدرتو ندونستم
دلم خوشبختیتو میخواست تو باور کن نتونستم
اگه دستای سرگردون منو از قلب تو چیده
من از تو معذرت میخوام گل زیبای ارکیده
من از تو معذرت میخوام که دلگیری و پژمرده
من از تو معذرت میخوام که احساست ترک خورده
من از تو معذرت میخوام که دیگه بر نمیگردم
...

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

گاهی مجبور میشوی دوستی را کنار بگذاری...
بی هیچ دلیل قانع کننده ای برای او...
اما تو که خود خوب میدانی چرا این کار را کرده ای...
پس چه سخت است تو بدانی و نتوانی بگویی...
و چه سخت تر برای او که نمیداند و قضاوت هم میکند..

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

هیچی سر جاش نیست .. توقعم از خودم و منطق و احساساتم این نبود .. عجیب پریشونم این روزا...
مدتی بود که همه چی خوب بود ( حداقل میتونستم به خوب بودن تظاهر کنم ) اما این روزا....
نه اینطوری نمیشه جلو رفت ؛ باید یه تصمیم تازه گرفت؛ یه تصمیمی که با هیچ بهونه ای خط خطی نشه!
باید تصمیم بگیرم :  وقتی میگم خداحافظ ، چند کوچه بعدش سلامی ندم از نو ، حتی اگه شده سلامی رو نشنیده بگیرم .
باید تصمیم بگیرم : معنی خیلی از واژه هارو بفهمم ... "خداحافظ" .." برو ".. "دوست نتی "..
باید تصمیم بگیرم : خیلی چیزا رو تجربه کنم .. " رفتن " زندگی کردن " " تنهایی از نو "
باید ....
باید پاشم از نو ؛ هرچند هنوزم از پا نیفتادم ، اما باید قدمامو محکمتر بردارم
باید یه تصمیم تازه گرفت ...
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

تمام حر ف دلم را به باد خواهم گفت

که وقت رفتن از این کوچه با خودش ببرد

واز فضای دلم        

 هر چه مانده از این درد

به دور می ریزم

به باد خواهم گفت :

برای سقف دلم که به چکه افتاده است ،

دوباره عایقی از اعتماد  تن بخرد !

هنوز در سفرم

از  نگاه تو تا دل

...

و باد ، شاید باد

مرا به مقصد چشم تو رهنمون باشد

تمام حرف دلم را به باد خواهم گفت

و خوب می دانم

که آبروی دلم هم به باد خواهد رفت......!

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

برایم تمام لب بخند

طوری که یادم برود غم هست

دوری هست

درد هست

بی مهری هست

یادم برود دلها هم تنگ می شوند

طوری بخند که حتی یادم برود به خاطر حرف من لبخند میزنی

 

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

 

دلم تنگ ِ تنهایی ست..

تنگ ِ بی خبری ..

تنگ ِ فراموش شدن و

خط خورده شدن از یادها

از گستاخی واژه ها مرنج ..

اگر بگویمت :

بگذار و بگذر ...

چند کوچه تنهایم بگذار

سنگین است سایه ات . .

 

 

" مینو "

پ.ن : اینروزها خلوتکده ام حضوری را نمی طلبد ..

پ.ن : معذرت . .

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

چقدر گاهی همه چیز خوب نیست .

چقدر گاهی بیخودی بغضت می گیرد و با یک تلنگر می شکند .

چقدر گاهی دلت می خواهد خودت باشی و خودت ... همین و بس .

چقدر گاهی دوست داری فراموش شوی .

چقدر گاهی همه چیز گنگ می شود ... آنقدر که حس می کنی عینکت را گم کرده ای .

چقدر گاهی دلت می خواهد کسی نگرانت نباشد ... منتظرت نباشد .

چقدر گاهی دلت حرف زدن نمی خواهد .

چقدر گاهی همه چیز مشکوک است .

چقدر گاهی دنیا دور سرت می چرخد .

چقدر گاهی دلت می خواهد بیخودی با همه دعوا کنی .

چقدر گاهی دوست داری در را محکم ببندی ...

چقدر گاهی دلت هیچ چیز نمی خواهد ... هیچ چیز ... هیچ کس ... هیچ
...

 

پ.ن : چقدر اینروزهایم بوی این " چقدر گاهی " ها ؛ گرفته است . .

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

دیشب شکستمش . .
چو کودکی که نوک ِ مدادش را ،
لحظه ای که میبیند جای خالی را
با گزینه ی مناسب ، پُر نکرده است !
دیشب شکستمش . .
وقتی که فهمیدم ، با بودن ِاوهم
چشمان ِ خسته ام ،
تو را نخواهد دید . .
دیشب شکستمش . .
بیچاره عینکم !
یک اخ هم نگفت !
 
 
 " مینو "
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

دلم یه آدم میخواد!

 از همونایی که میشینن پیشت

تا هر موقع که بخوای

 و هیچی نمیگن؛

یکی که بشه راحت باهاش حرف زد و معذب نبود ...

یه جوری نگاهت نکنه انگار همین الان از تیمارستان فرار کردی

دلم یه آدمی میخواد

که بودنش با نبودنش فرق کنه

 نه اینکه فرار کنم از دستش . .

یه آدم لطفا . . .

 

پ. ن : یک دوست که لحظه ی امدنش ، در  دنیایم ؛ چو دنیای  قصه های شبانه ی کودکی هایم ، به قول دیوش :

 " بو ادمیزاد بیاد " !

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

راهی شدم ... راهی ِ یه راه که شاید بره تا ناکجا ، کوله بار خاطره های تلخ و شیرین رو جا گذاشتم پشت در و ... راهی شدم !  همسفر دارم ، همسفر نشو لطفا ؛ همسفر نشید لطفا !

واسه عبور از تن این جاده های پر غبار ؛ بودن ِ یه همسفر بسه عزیز !

نه جا می مونه ...

نه جا میذاره منو ...

نه خسته میشه از سفر !

پا به پای ِ پای این تن ِ خسته میاد

میاد تا ...

همسفرم کفش منه ..

همسفر نشو دیگه !

 

" مینو "

پ. ن : نقطه نه ! چون میدونم پایانش اینجا نیست . .  اما یه ویرگول  !

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

اغازی دوباره را از سر گرفته ام ، جفت کفشی خریده ام از برای طی کردن ِ راهی که میدانم بس دشوار است و طولانی ..

 

* من و دریا و موج های سرگردونی که رها میشن توی اغوش خیس و نرم ساحل ؛ یار ِ نازنین و مهربونی که همیشه همراه لحظه های من بوده و هست ، شعله ی شمعی که با بوسه ی پی در پی باد ، تو هوا میرقصه ... ارزویی زیر لب ،  و شمعی که باید با ترانه ی تولدت مبارک ،خاموش بشه ...

 

پ . ن : تولدم مبارک

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

رسم است:

ریختن اب زلال

بر جای گامهای رفته ی مسافر ...

با این امید که ؛

از همان راه ،

دوباره برگردد

اما تو اعتنا نکن به این رسوم!

 برنگرد ،

ابی که ریختم پشت نگاه تو

 از برای ویرانی ِ

پل های پشت سرت بود !

تو راهت را برو . .

 

 

" مینو "

 

 

پ . ن : تمام شد . . فقط همین

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

دری که دارید به آن میکوبید،
حریم ِ شخصی ِ من است!

آنقدر شخصی هست،
که به احترام ِ خودم،
آن جا سکوت میکنم.

حالا شما، آدم ها!
رهایش کنید.
هیچ چیز برای سرگرمیتان،
یا برای آنکه بخندید،
یا برای آنکه تا صبح حرفش را بزنید،

در ان نیست!
 
 
 پ.ن :  بیهوده می کوبی در را غریبه ! اشنای من ، خود کلید را دارد
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

تنهایی و سکوت ِ اینروزهای من ؛

شاید تلخ

شاید دلهره اور

    باشد ؛ از نگاه تو !

اما برای من

حکم ِ پیله ایست که

پایانش

اغاز پروانگیست . .

 

"مینو "

 

پ.ن : چند قدم مونده به پروانه شدن

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

عقرب ها را نمیدانم

ولی عقربه ها . .

نیششان عجیب ؛

زخم میزند  . .

 

" مینو "

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

مـهـر امده و من نمیدانم از کدامین رو ،

 نامهربان شده ام . .

با تو ؛

با عاشقانه های بی مخاطبم ؛

تحمل کن . .

سردی نگاهم را

سکوت لبانم را

نبودنم را . .

قول داده بودمت ،

یادت هست ؟!

گفتمت که بر میگردم . .

تنها ۳۰ کوچه بعد از خداحافظی

برخواهم گشت !

هنوز کوچه مانده است به راه

زیــبای من،

از من فقط همین خواهش . .

تا انتهای کوچه ،

از پشت ،

صدا مزن مرا !

 

"مینو "

 

پ.ن ۱:  بر خواهم گشت ... قول دادمت ؛ تحمل کن

پ.ن ۲: مهر که رخت ببندد ؛ بر سرِ مــهــر می ایم . .

 پ.ن ۳ : سخت است . . دیدنت و تظاهر به ندیدنت ! چند کوچه پلکهایت را ببند . . بگذار بگذرم .. درد دارد سکوت ؛ وقتی در مقابل دلتنگی های تو باشد .

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام
تو به موقع می رسی و من،سال هاست دیر کرده ام

               *** 

خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

***

 فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار

***

خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***

خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

***

من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است ،
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

 

پ.ن۱ : خــواب دیده ام ...

پ.ن ۲ : گرچه دیر کرده ام ؛ اگرچه دیر کرده ای .. ولی.... زودتر از انچه دیرتر شود ، میوه میدهد این درخت پیر و کهنه سال... قول داده ام ؛ قول داده ای ... " دوباره سـبز میشویم "

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

اگر يک روز از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر جای دنيا
چمدان کوچکم را می‌بندم
راه می‌افتم
ايستگاه به ايستگاه
مرز به مرز،
پيدايت می‌کنم،
کنارت می‌نشينم،
روی سينه‌ات به خواب می‌روم....
 
پ.ن : فقط چند کوچه راهه ... تا در اغوش ِ تو باشم ... فقط چند کوچه باقی مونده تا ...
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

این روزها
دلم
اصرار دارد
فریاد بزند ....!
اما ....!
 من
جلوی دهانش را
میگیرم
وقتی میدانم
کسی
تمایلی به شنیدنِ
صدایش
ندارد ....!
این روزها
من
خدای سکوت شده ام ....!
خفقان گرفته ام
تا
آرامش اهالی ِ دنیا
خط خطی نشود...
 
پ.ن : سکوت ، گاهی ارامش میاره ....این روزا درگیر ِ ارامشم
نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

راهی نمانده تا

دوباره برسم به سپیده های

دل نواز و شوق آور 

پائیـــــــــــــز 

دوباره نسیم دل انگیزش 

دست نوازشی بکشد 

بر سر همه دلتنگی هایم  

 

پائیز که بیاید  

تنهایی هایم را قسمت خواهم کرد  

با ثانیه هایی که به دقایق مبدل می شوند  

 

پائیز که بیاید 

تازه خواهم شد!  

پائیز که بیاید  

باز خواهم خواند  

شعر زیبای  

باز باران ... 

باز من و باران و نم خیابان 

ترانه هایی خواهیم ساخت  

از نوای زیستن ! 

سمفونی زندگی خواهیم نواخت ! 

 

پائیز برایم فصلی دیگر است ! 

سال جدید من از پائیز آغاز می شود ! 

بهار من عمری است همرنگ پائیز شده است ! 

 

کاش وقتی لحظه هایم پائیزی می شوند  

دلتنگی هایم را قسمت کنم با نگاه مهربانی ! 

 

و سکوت من وقتی با سکوت روزهای پائیزی  

هم سو می شود ! 

نگاه من هم به افقی باشد  

که سپیده ی مهربانی  

را آوایی برایم به ارمغان آورد ! 

 

می دانم ... می دانم  

این بار پائیز برایم رنگ دگری خواهد داشت ! 

 

می دانم ... می دانم  

پائیز حال غریب مرا خوب می فهمد !  

 نگرانی هایم را خوب می شناسد! 

دلواپسی هایم را در آغوشش نگه خواهد داشت ! 

 

می دانم ... می دانم   

پائیز که بیاید !

زندگی به رویم لبخند خواهد زد !

پ.ن: پاییز ...پادشاه فصل ها ، نمیدونم چرا دیوانه وار دوست دارم پاییز رو ؛ شاید چون با مهر اغاز میشه! شایدم چون فصل شعر و ترانه و کوچه های خیس از گریه های بارونه ! شایدم ... شایدم چون یه بانوی پاییزی ام

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

چقد دلم واسه خط خطی کردن دیوارای این خونه تنگ شده بود...اما حرفی نبود ...

مامانم همیشه میگه : " دوست رو لحظه ای که همسفرت شد ،میشناسیش.. ، وقتی که توی لحظه های سخت و خوش و تلخ و شیرین سفر همراهیت کرد" اما من دوستامو لحظه ی خداحافظی شناختم !

وقتی خواستم خداحافظ بدم ، فقط ۵یا۶ نفر رو داشتم !! امیر .. ساناز .. هلی ...یونس ... سما..محمد

، هلی برام از قولی که داده بودم بهش گفت .. از اینکه این رسمش نیست ؛ سانازم از شکستن سکوتم گفت و سقوط ازاد و نرفتن .. امیر خاطره های گذشته رو برام ورق زد ... محمد گفت میدونه که برمیگردم باز ... یونس و سما هم دلیل رفتن رو پرسیدن و ... خداحافظ ... همیشه گفتم دوست خوب یه نعمته ... امیدوارم قدر این دوستای گلمو بدونم .

و حالا  دنیای واقعیم :

مامانینا که برگردن ، میریم مسافرت ...

امروز روز خیلی خوبی رو داشتم ، دوستامو دیدم  فرداشب شاید برم کنار دریا ، پیاده روی ..

بعدشم قراره به تک تک دوستام سر بزنم ؛ دنیای واقعیمو خیلی بیشتر از این دنیای مجازی دوست دارم .

یه سر هم باید برم دانشگاه ؛ ترم گذشته رو شدم ۵۶/۱۸... انتظارشو نداشتم  اگه اون استاد لعنتی از اون دو جلسه غیبتم چشم پوشی کرده بود ، بهتر میشدم ! اما این ترم جبران میکنم ....

از امروز قراره جواب اس ام اس ها رو ندم .... دوست ندارم دلگیر بشن ولی نیاز دارم به تنهایی ، به دوری از اون فضا ... کاش درکم کنن و ازم دلگیر نشن ؛  خسته شدم.. دیگه نمیتونم دو رویی رو تحمل کنم ..

پ.ن : نمیگم اخرین اپ هست و دیگه برنمیگردم و .. از این فیلما .. یه روز این خستگی تموم میشه و برمیگردم

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

آسان نبود ولی ،
رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم

از این همه دردی که می کشم...

حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ...

اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق روی دلم خوب می شود !!

 

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!

 

پ.ن : با تو به پروانه شدن نزدیکم....

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

 
رانده شدنمان نزدیک است...
میدانستی ؟!
سیب ممنوعه ی
"دل " را
در میان دست هایم گرفته ام..
ببین ....
حوا شده ام !
ادم که تو باشی ؛
مینو هم میشود خود ِحوا باشد !

 

مینو

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

پُر و خالی می شوم این روزها ..

 از آدم ها و

 اعتماد . .

 باور کن ،

کم دردی نیست ..

 

 پ.ن : چند روزیو نیستم ... اگه بشه برمیگردم باز ... بازم خط خطی میکنم این خونه ی مجازیمو

 

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|

به دروغ گفته ام :...


به خوابم می آیی !

...

تا چشمانم ..



دمی ..



پلک برهم بگذارند..!!

 

پ.ن: خستم از بی جایی ، از قدم زدن تو کوچه ای که میدونم اغوشش بن بسته ... ، کمی نباشم بد نیست ....

نوشته شده در ساعت توسط میــنو|


آخرين مطالب
» داستان دلسپردنم
»
» برای نازنین خداوندم...
» جون ِدوتامون زودتر بـــرگـ . . .ـــرد
»
» معذرت میخوام...
»
»
»
»
Design By : Pars Skin